محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

874

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

و ايشان همه بر قتيبه بودند خاصه حصين بن المنذر . پس حيّان وكيع را گفت : اگر من ترا يارى كنم بر حرب قتيبه ، خراج اين شهرها كه از آن سوى رود است مرا دهى ؟ گفت : دهم . پس [ 309 a ] گروهى مردمان سوى قتيبه رفتند و گفتند : بشتاب و حذر كن كه مردمان وكيع را بيعت كردند و ترا خلع كردند . قتيبه باور نكرد . وكيع به خانهء عبد الله بن مسلم آمدى و آنجا شراب خوردى به نزديك عبد الله ، و عبد الله قتيبه را گفت : ايشان از بهر حسد همى گويند كه وكيع را به خانهء من مىبينند ، و او امشب به خانهء من شراب خورد و مست شد و اندر جامهء خويش حدث كرد ، و او را از خانهء من برداشتند و به خانهء خويش بردند بيهوش . اين سخن باطل است كه ايشان همى گويند ، و اين كار هرگز نباشد . و آنجا وكيع با مردمان بيعت همى كرد و او را همى گفتند : يا با مطرّف ، ما با تو بيعت سليمان بن عبد الملك كرديم ، و هر كس را كه او بر ما امير كند تو او را طاعت دارى و فرمانبردار [ ى ] سليمان عبد الملك كنى . وكيع گفت : فرمانبردارم امير المؤمنين را و هر كس كه از پيش او آيد . پس قتيبه مردى را به وكيع فرستاد نامش ضرار بن سنان الضّبى تا با او بيعت كند و قتيبه را خبر درست آرد . ضرار برفت به نزديك وكيع ، و وكيع بيمارى را بهانه كرده بود اندر آن وقت و گل سرخ بر پاى خويش ماليده و از ساق پايش بشها آويخته بود ، و دو مرد از رهيان به نزديك او بودند و او را همى افسون كردند بدان حمره كه سوزه گويند . رسول گفت : أجب الأمير يا ابا المطرّف . وكيع گفت : همى بينى كه بر چه حالم . رسول به نزديك قتيبه باز آمد و او را آگاه كرد . قتيبه گفت : ديگر باره باز شو . رسول گفت : يا امير ، چنان كه من پاى او ديدم او نتواند آمدن ، و دانم كه از آن نرهد . قتيبه گفت : باز شو و او را بر تختى نشان و پيش من آر . رسول بازگشت و گفت : امير همى گويد اگر بتوانى آمدن مردمان را بگوى تا ترا بر تختى نشانند و به نزديك من آرند . وكيع گفت : چون مردمان مرا بر تخت بجنبانند آنگاه علتم بيفزايد . رسول بازآمد و قتيبه را بگفت . شريك بن صامت الباهلى را بخواند و كسى ديگر و گفت : برويد و وكيع را بياريد . پس اگر نيايد سرش بياريد . ثمامة بن ناجذ العدوى